نحيف و تكيده بر روي زمين خم مي شد و از ميان توده زباله ها ، قوطي هاي پلاستيكي و دمپايي هاي پاره را جمع مي كرد . حواسش به كار خودش بود . وقتي خسته مي شد و كمر راست مي كرد ، فرقي بين خميدگي و ايستايي ش نبود . انگار هميشه دو تا بود . گوژ پشتش نشان عمري بود كه خميده كار مي كرد .
-: بفرما . اين مال شماست .
نگاهي به سبزي هزار تومني كرد و گفت : مادر جون . من كار دارم . گدا نيستم .
اشك در چشمان پسرك حلقه زد . سرش را پايين انداخت . يعني كار بدي كرده بود ؟ ناگهان فكري به ذهنش رسيد .
-: مادر جون . امروز روز مادره . روزت مبارك . اين هديه ست . ببخش كمه .
پيرزن سرش رو بالا گرفت . كمرش كمي راست تر شد . با دستهاي لرزان هزار تومني را از پسرك گرفت . توي دستش بازي بازي كرد . ياد حياط كوچك خانه اش ، ياد بمباران ، ياد از دست دادن همه عزيزانش به لحظه اي برايش زنده شد . بيست سال مي شد كه كسي اين روز را به يادش نياورده بود .
